![]() |
![]() |
|
|
عشق از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!! پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!! ![]() روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... . روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛پس تما اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند.اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود! آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟ غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی! غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟ غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم! پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست! عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!! عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد! آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند. از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است! عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!! پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 12:21 توسط ساحل |
|
|
دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم
برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم! من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟ ![]() تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟ نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند . میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند . کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است . عزیز غزلهای ننوشته ام خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟ تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی و من دعا میکنم هرگز در پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود . عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 7:24 توسط ساحل |
|
|
همیشه از عشق دم میزنیم، و ای کاش غافل نباشیم که سرچشمه عشق کجاست
لبیک ، اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک..........................
دوستان عزیز این پست را برای اونایی گذاشتم که مثل خودم از سرچشمه عشق غافل شدند و نیاز به یک تلنگر کوچیک دارند تا یادشون بیاد چرا و با چه هدفی توی این دنیای پر فریب دارن زندگی میکنن. التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 13:5 توسط ساحل |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 18:14 توسط ساحل |
|
|
ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ... از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟ ![]() ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ... بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ... جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز... آرام تر بگذر ... وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می بینی ! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ... من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ... ای پرنده ! دست خدا به همراهت ... اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ... از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 آذر1386ساعت 14:24 توسط ساحل |
|
|
وعده گاه عشق دوش دیدم مه لقایی در میان راه مست با نگاهی تیز عشقش بر دل و جانم نشست محو او گشتم چنان کز خویشتن بیخود شدم خواستم تا بر سر زلفش بیندازم دست ناگهان بانگی بر آورد و بگفتا کیستی عاقلی،دیوانه ای،مستی،خماری،چیستی؟ گفتم ای سرو خرامان،مست دیدار توام گفت من باور ندارم آنچه گویی نیستی گفتمش در را عشقت از چه میباید گذشت گفت هر سودا گری جان بر سر معشوق هشت گفتم از جان بگذرم جسمم تو را آید چکار گفت جان گردی و سویم می نمایی بازگشت گفتمش وصل توام،اینک مراد و آرزوست گفت گر با سر بیایی در چنین سودا نکوست گفتم از جان بگذرم در راهت ای جانانه ام گفت رسم عاشق این و شیوه معشوق اوست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:47 توسط ساحل |
|
|
سلام سلام. به وبلاگ یاد تو خیلی خیلی خوش آمدید دوستان. گاهی وقتا با خودم فکر میکنم چرا ما آدما قدر هم را نمیدونیم؟تا وقتی که زنده ایم به خون هم تشنه ولی وقتی کسی میمیره تازه یادمون میفته ......... به قول شاعر: در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه زنده کش مرده پرست تا هست به خواری ببرندش به جفا تا مرد به عزت ببرندش سر دست بگذریم......... دلم میخواست حرف دلم را بزنم و چون دریافتم که در این زمانه مکار حرف دل با کس نگفتن بهتر است، بنا براین تصمیم گرفتم وبلاگ یاد تو را بسازم تا بتونم حرفای دلمو واضح که نه،یه جورایی سر بسته بنویسم تا هم خودم از تنهایی بیرون بیام و هم اینکه یه خرده،یه کمکی سبک بشم. امیدوارم از مطالب وبلاگم لذت ببرید در ضمن دوستان گلم یادتون باشه من تازه کارم و دوست دارم از پیشنهادات شما استفاده کنم. ممنونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 آذر1386ساعت 8:31 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به قلبم خوش اومدی
......................... ................. ......... .... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| پیوندها |
|
// **سایت تخصصی دکتر محمود احمدی نژاد //**پایگاه رسمی دفتر آیت الله مکارم شیرازی چت روم آبی |
|
RSS
|